تبليغاتX
...به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
اگر عشقی نباشه آدمی نیست...اگر آدم نباشه زندگی نیست
 مهدي جان تولدت مبارک
 
|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 تولد...
تولد...تولد...تولدم مبارک...

۲۶ بهمن بازم اومد...پیر شدم دیگه...

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 دختر...
شما دختر بودن رو چی معنی میکنین؟؟؟؟

 

"دختر بودن يعني"  لباست ۴متر و نيم پارچه ببره كه آقايون به گناه نيفتن

"دختربودن يعني " برو تو ، دم در واي نستا

"دختر بودن يعني"  كله قند و لي لي لي لي........

"دختر بودن يعني" الگوي خياطي وسط مجله هاي درپيت

"دختر بودن يعني" هموني باشي كه مادر وخاله وعمه ت هستن

"دختر بودن يعني" هندونه اي كه بايد بلد باشي شكل مرغابي قاچ كني

"دختر بودن يعني " دخترو رو چه به رانندگي؟

"دختر بودن يعني " شنيدي شوهر سيمين واسه ش يه سرويس طلا خريده ۱۲میلیون؟

"دختر بودن يعني"  بايد فيلم مورد علا قه تو ول كني پاشي چايي بريزي

"دختر بودن يعني"  نخواستن و خواسته شدن

"دختربودن يعني"  حق هر چيزي رو فقط وقتي داري كه تو عقدنامه نوشته باشه

"دختر بودن یعنی" به بابات گفتی؟ Bf  تون خبر دارن؟

" دختر بودن يعني " ببخشيد ميشه جزوه تونو ببينم؟

"دختر بودن یعنی" ۴۰ نفر Add که ۳۹تاش عکستو میخوان...

اون یه نفرم چون عکستو بهش ندادی ایگنورت کرده...

" دختر بودن يعني " به به خانوم خوشگله....هزار ماشالااااااا

"دختر بودن يعني " خوب به سلامتي مدرکت رو هم كه گرفتي ديگه بايد شوهرت بدیم

"دختر بودن يعني " كجا داري ميري؟

" دختر بودن يعني تو نميخواد بري اونجا ، من خودم ميرم

"دختر بودن يعني " كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟

" دختر بودن يعني "  خیلی خودسر شدی...

شما چی میگید؟

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 
افرادي که لبخند مي زنند مي توانند بهتر مديريت کنند درس بدهند اجناسشان را بفروشند و کودکان سالمتري بزرگ کنند. در لبخند بيشتر از اخم اطلاعات وجود دارد. براي همين هم تشويق نسبت به تنبيه ابزار مؤثرتري است. زيرا لبخند از صدا منتقل مي شود.
|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 
سلام....

ببخشید چند وقت نبودم...چند روز دیگه آپ میکنم

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 نگار (1)

من نگار را ده سالي بود كه ميشناختم . يعني اصلا" از بچگي با هم بوديم . خيلي همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايي يكديگر براي ما سخت بود . نگار دختر پر شوري بود . خانواده هاي ما با هم دوست بودن و براي همين از بچگي با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان بوديم با بااينكه سرمون شلوغ بود ولي اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود . وقتي بعد از يك مدت با من تلفني صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعني من ناراحتيش را نديده بودم .

هميشه به من ميگفت كاوه كاشكي من يك برادر مثل تو داشتم . كاشكي هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز من را ببيني كه از من سير ميشوي .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتي اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتي اين حرف را از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ...

سال آخر بود . با هم درس ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، براي اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلي عالي بود حالا ميتوانستم هر روز آن را ببينم . در كنارش باشم . همه توي دانشگاه ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است .

سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ...

گفت : واقعا" كه درست ميگي ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نيشگوني از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايي سرت بيارم كه نتواني بگي آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روي من بدبخت امتحان ميكني تا ...

رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توي راه شمال بوديم . رفتيم ويلاي پدر من ... وقتي رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فرداي آن روز با هم رفتيم جنگل ... اما باز هم نمي توانست به خوبي راه برود و هر چند فدمي كه جلو ميرفتيم روي تنه درختي استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد .

پس از يك هفته همگي برگشتيم تهران ...

يك هفته اي از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چي شده ؟

اتفاقي افتاه ؟ گفت : وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولي از وقتي كه برگشته در را روي خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا .

من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صداي چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد .

پرده هاي اتاق را كشيده بودند . اصلا" صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست . وقتي به عقب برگشتم چيزي را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده بود . چشمهايش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چي شده ؟ چرا گريه كردي؟ نگار جوابم را نداد . صداي قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ي سينه ام بيرون مي آمد .

با صدايي كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز تمومه ، تو بايد من را فراموش كني . من ديگر به درد تو نميخورم حتي اگر نخواهي كه من را فراموش كني مجبور ميشي كه من را فراموش كني . من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، براي آخرين بار توي چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم .

گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا" معلوم هست كه داري چي ميگي ؟

برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين كه چيزي نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم سست شد و روي تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس اين يعني چي ؟ نميدانستم كه چه چيزي بايد بگويم ، اما اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نميتوانستم تركش كنم . سعي كردم كمي خونسرد باشم . برگه را به كناري انداختم و گفتم كه چي ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا" تو كه ميداني وضعيت اين آزمايشگاههاي ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 نگار (2)

آزمايش اعتياد ميدهد بعد كه بهش جواب آزمايش را ميدهند برايش آزمايش بارداري ميارند ... واقعا" كه ... تو كه اين قدر زود باور و نا اميد نبودي ...

خيلي با نگار صحبت كردم و سعي ميكردم كه با اين دروغها آن را تسلي بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم ميشد كه اينها همه راست است . اما خوب ميدانستم كه جواب اين آزمايشهاي تخصصي كمتر اشتباه است . اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ ميگفتم . اين جوري باورش براي نگار هم راحت تر بود .

قرار شد يك آزمايش ديگر بدهد و با هم دو تايي فردا برويم و اين آزمايش را بدهد و كمي هم بيرون تفريح كنيم .

آزمايش را كه داد ، با هم رفتيم بيرون كمي گشتيم ، نگار را  كافي شاپي كه هميشه بعد از دانشگاه به آنجا ميرفتيم بردم . بعد از آن هم سينما رفتيم . يك سر هم رفتيم پارك ساعي كمي قدم زديم و نگار هم به من تكيه داده بود و آرام آرام قدم ميزد . بعد از اين روز كه براي نگار شروع دوباره و براي من تنها يك صفحه اضافي خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با كلي فكر و خيال برگشتم خانه .

 

شب خاله مريم تماس گرفت . كلي از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوري كه مثل نگار قبلي شده و از اين حرفها . ته دل آرزو ميكردم كه اين اوضاع دوام داشته باشد . خاله مريم تنها از يك چيز نگران بود و اون مسئله اين بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به اين فكر افتادم كه اگر جواب مثبت بود چي كار كنم ؟ براي دوبار يك كلك و دروغ را نميشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بين ميرفت . قبل از اينكه حتي با بيماري بجنگد .

دو روز بعد رفتم آزمايشگاه كه آزمايش نگار را بگيرم . قرار اين بود كه من آزمايش را بگيرم و به نگار بگويم . باز با كلي ورق روبرو شدم كه چيزي از آنها نميفهميدم ، پس رفتم صفحه آخر و وقتي چشمم به نتيجه آزمايش افتاد دنيا دور سرم چرخيد . من سعي كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمايش اول فكر كنم نه اينكه ... نه اينكه فكر كنم كه شايد هم نگار واقعا" سرطان دارد . بله جواب باز هم مثبت بود . رفتم توي پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود . برگ آزمايش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا ميتوانستم زدم زير گريه و براي مظلوميت نگار و جفاي اين چرخ نا كردار گريه كردم . يك ساعتي گذشته بود . تازه يادم افتاد كه نگار منتظر من هست . تصميم خودم را گرفته بودم . يك جعبه شيريني و يك دسته گل رز زيبا خريدم و به سمت منزل نگار روانه شدم .

ميدانستم كه منتظر من هست . تا خواستم زنگ در را بزنم ديدم در باز شد . تا چشمهاي نگار با چشمهاي من تلاقي كرد سعي كردم كمي لبخند گوشه لبهاي من باشد . اما تا گل و شيريني را ديد زد زير گريه . من تعجب كردم و دستهايش را گرفتم و گفتم چرا گريه ميكني ؟؟؟ ...

نگار جواب داد : تو خيلي خوبي . من بايد بهترين خبرم عمرم را از تو ميشنيدم . تو هميشه راست ميگفتي اين بار هم راست گفتي كه آزمايش اشتباهي بوده است . من هميشه مديون تو هستم و هق هق گريه اش بلند شد .

گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم .

من هم گفتم : نه ديگر نشد . حالا كه توبهم پيشنهاد كردي من هم حرفهاي تو را گوش ميكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زني كه هميشه اشكش در مشكش هست و هر روز يك جوري بهانه مياره و نميدانم مثل تو هست به چه درد من ميخوره . تازه با اين قيافه اي كه الان داري مثل پيرزنها هستي . مگر اينكه مخم معيوب باشد كه به حرفهايت گوش نكنم . يك لبخند زدم كه خودم تلخي اش را حس كردم . اميدوار بودم كه بتوانم يك جوري با اين شوخي هايي كه هميشه بين من و نگار بود اين غم دروني را پنهان كنم .

نگار باز اخم كرد . من ميدانستم كه معمولا" وقتي به من اخم ميكند چي ميشده ؟ اما اين دفعه نميخواستم فرار كنم . باز هم يك نيشگون گرفت كه من آرزو ميكردم كه آن قدر فشار ميداد كه من بميرم . اما بر خلاف هميشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من يك كاري دارم بايد برويم و انجام دهيم .

گفتم بابا بگذار من بيام يك استراحت بكنم بعد هر كاري داشتي من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم يك سر امامزاده صالح ويك نذري كه دارم انجام بدهم .

گفتم باشد پس زود حاضر شو كه الان ديگر خيابانها شلوغ ميشود . وقتي داشت دور ميشد برگشت و نگاهي كرد و از چمشانش قدرشناسي و شادي ميباريد . ناخودآگاه گريه ام گرفت و كم كم به هق هق تبديل شد و سيل اشك سرازير شد . خواستم بروم داخل ماشين تا راحتتر گريه كنم كه خاله مريم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب منفي بوده ، پس چرا داري گريه ميكني . سرم را بالا آوردم و از چشمهاي خيس من و لرزش دستهايم آن چه را كه بايد ميفهميد را دانست . حالا دو نفري گريه ميكرديم كه صداي پاي نگار ما را به خود آورد . سعي كردم اشكهايم را پاك كنم اما چشمهاي قرمز من هويداي گريه اي طولاني بود . نگار چشمهاي من را نگاهي كرد و به من گفت : كاوه چرا گريه ميكني ؟ نكنه داري يك چيزي را از من پنهان ميكني ؟

من ديدم وضع بدي است . اين كاخ متزلزلي را كه ساختم  در همان ابتداي كار بناي ويراني گذاشته است . سريع در ذهنم دنبال جوابي ميگشتم كه ناگهان گفتم : اين گريه از خوشحاليست .

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 نگار (3)

گفت : يعني چي ؟ من هم سريع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاري كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر بچه ها كمي سرخ شد . خاله مريم هم نگاه متعجبي به من انداخت و با چشماني متعجب و غمناك من را مينگريست .

آن شب با نگار و خاله مريم رفتيم امامزاده من كلي گريه كردم و به درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگيره و نگار را شفا بدهد . براي من زندگي بدون نگار غير قابل تحمل بود .

بعد از چند روز كه قضيه را براي پدر و مادرم تعريف كردم آشوب بزرگي در منزل ما شروع شد . من تنها پسر خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با اين موضوع مخالف بود . ميگفت : تو داري خودت را الكي گول ميزني و  تابع احساسات شدي و يك چيزي گفتي . آخر هم كارش به تهديد رسيد كه من را هرگز نميبخشد و از اين حرفها . بالاخره با ميانجيگري پدرم كه مثل هميشه به نظر من احترام ميگذاشت راضي شد كه به خواستگاري نگار بياد .

البته كاش كه اصلا" نمي آمد . در تمام طول خواستگاري نگار را نگاه ميكرد و با اين نگاه ميتوانست قلب نگار را از سينه اش بيرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم ميباريد . من نمي توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم براي آينده من نقشه هاي زيادي داشت و خوشبختي من را ميخواست . اما بر عكس نگار همه اش من را نگاه ميكرد و گاهگاهي لبخندي يا چشمكي به من ميزد . قلبم گرفته بود . اميدوار بودم كه هيچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود . دوست داشتم براي نگار بهترين زندگي را فراهم كنم و حتي اگر شده مدت كوتاهي با نگار در كنارش با خوشبختي زندگي كنم . در آن مجلس با صحبتي كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدي و حتي عقد و ازدواج هم گذارده شد . عروسي در يك باغ برگزار ميشد و حتي مقرر شد كه هر خانواده به عنوان هديه چه چيزي را به اين نو عروس و داماد خواهد داد .

چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم . خاله مريم بود . تا صداي من را شنيد هر چه فحش كه من شنيده يا تا به حال نشنيده بودم از خاله مريم شنيدم . مدام من را نفرين ميكرد  و فحش ميداد . من حتي قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اينكه دليل اين همه بي احترامي را بپرسم . تلفن را با صداي بلندي قطع كرد .

بعد از يك مدت كوتاهي كه تازه فهميدم چي شده تازه به فكر افتادم كه با خاله مريم تماس بگيرم . اما هيچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشيدم و رفتم در منزلشان . هر چي در زدم كسي در را باز نكرد . تا اينكه بعد از نيم ساعت كه آنجا منتظر بودم ديدم كه ماشين پدر نگار داخل كوچه پيچيد . وقتي ماشين جلوي در پاركينگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامي دادم . پدر نگار به من نگاهي كرد و با حركت سريعي دستش را بالا برد تا به من سيلي بزند ، اما همان طور كه من را از اين حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامي پايين آورد ...

گفتم آخر اين چه رفتاري هست كه با من ميكنيد مگر من چي كار كردم كه اين چنين با من بدرفتاري ميكنيد ؟

گفت : ديگر ميخواستي چي كار كني ؟ تو كه نميخواستي اين كار را بكني چرا گفتي ؟ چرا دخترم را اميدوار كردي و بعد آن بلا را سرش آوردي ؟ ميداني الان نگار به خاطر تو نامرد تو بيمارستان هست....

گفتم : نگار من توي بيمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد . گفت : خفه شو تو لياقت اين را نداري كه اسم آن را ببري ؟

همان جا نشستم و گريه كردم . ذهنم ياري نميداد و من هم نميفهميدم كه اين مسائل چگونه به وقوع پيوسته است اما ميدانستم كه مسئله شومي اتفاق افتاده است . مثل اينكه دل پدر نگار براي من سوخت و شايد هم فهميده بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گريه ميكنم ... نميدانم اصلا" چرا من را با خودش به خانه برد !!!

 

بالاخره از حرفهاي خاله مريم كه همراه با نفرينهاي گاه و بيگاهش بود فهميدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمايش دوم هم مثبت بوده و من هم براي دلداري و دلسوزي نگار قرار شده با آن ازدواج كنم وگرنه قصد چنين كاري را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به بيمارستان بردند . من هم بعد از اينكه اين ماجرا را فهميدم با كلي قسم و آيه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با آن هست و كلي التماس كردم تا من را پيش نگار بردند.

نگار تا من را ديد سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو مادر نگار گفتم كه ميخواهم با آن تنها صحبت كنم . خيلي طول كشيد كه من نگار را راضي كردم . خيلي گريه كردم . خودم هم تعجب ميكردم كه چطور اين همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضي كنم كه با من ازدواج كند . هر چه آن مخالفت ميكرد و ناراحتي مادرم و بيماري خودش را بهانه ميكرد من هم با التماس و زاري و تهديد به خودكشي و اين جور چيزها سعي ميكردم كه قانعش بكنم . نميدانم چطور راضي شد !! اما اين را ميدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و اين برگ برنده من بود . آخرين حرفي كه زد اين بود كه پس با مادرت چي كار كنيم ؟

گفت :  يا راضي ميشود يا اينكه راضي نميشود در دو حالت من كار خودم را ميكنم . حتي اگر براي هميشه آن هم من را نفرين كند و یا حتي من را طرد كند . گرچه كه ميدانم پدرم ، مادرم را راضي ميكند .

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 نگار (4)

 

عروسي با كلي مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زيباي سپيد چون فرشتگان شده بود . تحسين مهمانها را از زيبايي توام با وقار نگار را ميشد از نگاههايشان فهميد . هيچ كس به غير از من و نگار و پدرو مادرهايمان از بيماري نگار خبري نداشت .

اول از همه بعد از عروسي با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه حتما" بعد از ازدواج با من به مشهد بياد و براي آينده هر دوتامون دعا كند و پس از مشهد هم رفتيم كيش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به شيراز رفتيم .

ديگر بايد برميگشتيم . هم بايد ديدار مهمانها را پس ميداديم و هم اينكه آشيانه اي را كه با هم بنا كرده بوديم به سر و سامان برسانيم . فيلم عروسي هم آماده شده بود و من تازه ميديدم كه شكوه اين عروسي بيش از آنچه بوده كه من فكر ميكردم . واقعا" كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود . سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را ميخواندند من به نگار گفتم : بيا همين الان بله را بگو من را راحت كن ... اين قدر من را در انتظار گذاشتي ميترسم كه اين آخري جا بزني و من را توي خماريت بگذاري ...

نگار آرام گفت : مگر نميداني كه رسم هست كه دفعه سوم بله را ميگن ؟ مگر اين چيزها را نميداني ؟ من هم با شيطنت گفتم نه براي اينكه اين بار اولم بوده كه عروسي ميكنم ... ديدم كه از زير كتم نگار داره نيشگون ميگريه ... گفتم ترا به خدا اينجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد فيلمبردارهمه اين صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه اين قدر صداي عاقد بلند بود كه صداي پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت چمدانها را باز ميكرد و به من كه فيلم را نگاه ميردم توجهي نداشتم . نگاهي به چهره معصومش انداختم . احساس ميكردم نسبت به شب عروسي كمي بيرنگ تر شده است . اما كمي كه دقت كردم يادم آممد كه معمولا" عروسها شب عروسي آن قدر آرايش ميكنند كه كه معمولا" ميتوانند سر دامادها را كلاه بگذارند . كليد ويدئو را زدم و بقيه فيلم را نگاه كردم .............

 

چند روزي گذشت و يك شب نگار آمد پيش من . گفت : كاوه ميداني من عاشقتم . يعني از همان اول من عاشقت بودم . اصلا" نميدانم بايد به تو چي بگويم . هميشه دوستت داشتم و هر روز هم بر اين حس اضافه شده است ات به الان . ميداني تو مثل يك فرشته هستي ؟ كمتر مردي مثل تو پيدا ميشود كه اين قدر پاك باشد ... ميدانستي من آن موقع كه بيمارستان بودم دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بيشتر زنده نيستم ؟ اما وقتي از مسافرت برگشتيم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بميري بايد 3 ماه پيش ميمردي پس بدان اگر سرطان تو پيشرفته هست تو چيزي داري كه كمتر كسي در جايگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندي .... ولي من ميدانم آن چيز عشق تو هست و آن شخص هم تو هستي كه براي من معجزه كردي ... تنها آرزوي من هميشه اين بوده كه من پيش تو باشم و در كنارت باشم كه تو اين امكان را به من دادي ...

نميدانستم بايد چي بگم فقط گريه ميكرم چون ميدانستم كه من هم همين احساس و نظر را در مورد نگار دارم و مطمئنم كه بدون آن من هم ميميرم ...

اشك از چشمهاي ما پايين ميريخت و به هم تكيه داده بوديم ... به من گفت اگر من مردم تو ميتواني زن بگيري يعني بايد زن بگيري كه خوشبخت باشي  و من را خوشحال كني ... من نگار را دعوا كردم و گفتم اين چه حرفي است كه ميزني ... ميبيني كه الان من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پيدا ميكني و من تو سالهاي سال با هم هستيم .

شب خوابيديم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا" خوب نيست . سريع رسوندمش بيمارستان ... نميدانم چرا احساس ميكردم كه دارد روح از بدنش خارج ميشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من هميشه عاشقت بودم من را ببخش من نميتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها ميگذارم و بوسه اي بر دستانم زد .. من گريه ميكردم . نگاه تلخي به من كرد و گفت : من هميشه با تو هستم و با لبخند زيبايي در آغوشم جان سپرد .

من نميتواستم رفتن نگار را قبول كنم براي اينكه نگار براي من همه چيز بود دنياي من بود . اين سرگذشتم را نوشتم تا بگويم كه من نه براي ترحم بلكه براي آرزوي خودم براي عشقي كه هميشه داشتم با نگار ازدواج كردم و مطمئن هستم كه نگار را باز در دنيايي خواهم ديد كه در آنجا رنگ هيچ بيماري و دردي را نخواهيم ديد و در آنجا خوشبختي خودمان را كامل ميكنيم . من تنها با نگار كامل ميشوم .

بقيه اين نامه توسط من يعني مريم دادجو نوشته شده است . بعد از رفتن نگارم ، كاوه تنها يك هفته دوري نگار را تحمل كرد و بعد از يك هفته پليس كاوه را در ماشينش در حالي كه اين نامه و عكس عروسيش را درد ست داشت پيدا كرد .  قلب كاوه از تحمل اين همه درد عاجز ماند و در تنهايي كاوه از حركت باز ايستاد . بعد از اين ماجرا همان طور كه خودش خواسته بود كاوه را كنار نگار دفن كرديم ....


توضيحات نويسنده : بنده قدرت اين را ندارم كه عرض كنم كه اين داستان  دروغ است. تنها اين را عرض ميكنمم كه مطمئنا" نمونه هاي عشق واقعي بر روي اين كره خاكي وجود دارد . اين داستان زاييده ذهن نويسنده است و هر گونه اسامي خيالي ميباشد ...

به اميد دنيايي توام با عشق هاي زيبا و مستمر و زندگي همراه با سلامت

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 پرنده

یکی بود یکی نبود

                         زیر گنبد کبود

فارق از هرچی خوشی

                          پرنده خسته بود

عشقشو ازش گرفتن

                          مهر غم بهش زدن

زیر بار زندگی

                          پرشم شکسته بود

اشک تو چشمش حلقه زد

                          خم به ابروش نیاورد

حتی پر شکستشو

                          به فراموشی سپرد

پر کشید دوباره باز

                         تو این زمونه ی غریب

زمونه ای که حتی عشق

                         کلامیه واسه فریب

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 نفرین

غربت من هرچی که هست   

                                از با تو بودن بهتره

آخر خط زندگی   

                                این نفسهای آخره

وقتی دارم با هر نفس

                                از این زمونه سیر میشم

وقتی با یه زخم زبون

                                از این و اون دلگیر میشم

این آخر راه دیگه

                                باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی

                                تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم

                                باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین میزنه

                                این نفسهای آخرم

سکوت من نشونه ی

                                رضایتم نیست میدونی

گلایه هامو میتونی

                                از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه

                                که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم

                                لبامو رو هم بدوزم

دربه دره غزل فروش

                                منم که گیتار میزنم

با هر نگاه به عکست انگار

                                من خودمو دار میزنم

نفرین به عشق به عاشقی

                                نفرین به بخت به سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو

                                تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو

                                نفرین به عشق منو تو

 

:":":":":"::":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 Mohsen Yeganeh

اینم از جدیدترین کارای محسن یگانه...

فاصله هامو ...

                   حتی اشک تو چشامو...

دیگه فایده ای نداره...نداره...نداره...

بی کسیا مو...

                    غربت توی صدامو...

هیچ کسی باور نداره...نداره...نداره...

تنهایی من

                  دیگه پایونی نداره

ویرونه ی دل

                  سر و سامونی نداره

باید بمونم تا ...همیشه تک و تنها...

همیشه این دل...میشه بازیچه ی غمها...

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 وقتی رفتی...

گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو می شکنه

گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه

هر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

گفتم بمون اون روز میاد غصه هامون تموم میشه

گفتی اگه باهام باشی لحظه هامون حروم میشه

هر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

وقتی رفتی همه دنیا رو سرم

انگاری خراب شدو دلم شکست

ساز من زانوی غم بغل گرفت

رفت و کز کرد گوشه ی اتاق نشست

هر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

از وقتی رفتی هیچ کسی هم درد و هم رازم نشد

هیچ کسی حتی یه دفعه هم غصه ی سازم نشد

رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جوون

دل بهاریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

هر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 chavoshi&hakan

این و تقدیم میکنم به همه ی بی وفاها

:":":":":"":":":":":":":":":":":

الهی که چشمات به راهی بمونه

فقط جغد شومی رو بومت بخونه

الهی که دستات بشه تشنه ی گل

نمونه تو سختی براتون تحمل

بیاد روزگاری که تنها بمونی

فقط وقت مرگ قدر من رو بدونی

الهی تو غربت یه عمری بسوزی

آخ بشینی به جاده ,همش چشم بدوزی

الهی که شبهات بشه بی ستاره

حریر خیالت بشه پاره پاره

یکی هم نباشه که حالت بپرسه

بمیری بپوسی توی درد و غصه

در آرزوهات بشه قفل و بسته

بخشکن گلاتون همه دسته دسته

الهی به بستر بیفته عزیزت

پس از مرگ یارت بیادش رقیبت

.............................................................

به خدا التماس کردم...

 

به خدا التماس کردم تا عشقت را بر سر راهم قرار دهد...

 

اما کنون از اعماق جان خسته ام فریاد بر می آورم

 

نفرین قلبم بر تو باد...نفرین قلبم بر تو باد

............................................................

تو اونی که هر جا قدم بر میداری

                                              همیشه به روی دلی پا میزاری

نخواستی بدونی تو قدر دلم رو

                                              چه آسون شکستی دل قافلمو

واست گریه ی من دیگه بی امونه

                                              دل از درد عشقت یه دریای خونه

خدا شاهدم بود که دل داده بودم

                                              به امید عشقت منه ساده بودم

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 
سلام

من چند روز دیگه آپ میکنم

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 پریه ناز کوچولو

پریه ناز کوچولو

              رفتی خونم شده ویرون

دلم از بی کسی خونه

               نمی تونه که بخونه

:":":":":":":":":":":":":

حرفای نگفته مونده

              ولی دل باید بدونه

اون که رفته دیگه رفته

              نمی خوام دیگه بمونه

نمیخوام که باز بیایی

              اون چشاتو من ببینم

خاطرات باز جون بگیرن

               باز دوباره من بمیرم

نمیخوام که باز بیایی

               توی تاریکیم بسوزی

آخه حیفه تو عزیزم

               که  با من با من بمونی

:":":":":":":":":":":":":":

عزیزم سرت سلامت

                هر جا رفتی هر جا هستی

برو که دنیا دو روزه

                قلب تو هیچ وقت نسوزه

نازنین اینو نخوندم

                که تورو گریون ببینم

الهی برات بمیرم

                اشکتو هیچ وقت نبینم

عزیزم اینو میخونم

                که دلم آروم بگیره

آخه طفلکی میسوزه

                طفلکی بی تو میسوزه

:":":":":":":":":":":":":":

پریه ناز کوچولو

                نگو قسمتم همین بود

نگو سرنوشت نوشته

                 سهم من از تو همین بود

عزیزم غمت نباشه

                 برو که روبرو نوره

برو ما تنها میشینیم

                 واسه ی عشقت میمیریم

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 دل تنگی

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

 

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

 

دله من خسته از این دست به دعاها بردن

 

همه ی آرزوها با رفتنه تو مردن

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشمه من تورو ببینه

:":":":":":":":":":":":":":":":":":":

واسه پیدا کردنت تن به دله سحرا میدم

آخه تو رنگ چشات قیمت دنیارو دیدم

توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشمه من تورو ببینه

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 دختر
دخمل
|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 محسن یگانه

گیرم بازن بیای و از عاشقی بخونی

                                         گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی خوشی با دیگرون بود

                                        منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود

میایی بیا ولی حیف حیف دیگه خیلی دیره

                                        حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره

کی گفته بود که تنهام وقتی تورو ندارم

                                         بازم میگم بدونی منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار توباختی توی بازی

                                         غرورتم شکستم به چیت داری مینازی

برگشتی اما انگار توباختی توی بازی

                                        غرورتم شکستم به چیت داری مینازی

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 
سلام چطورین؟

من چند روز دیگه آپ میکنم

اینو دادم تا آرشیوم توپ بشه

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 چی شده ؟

 

Chi Shodeh?

 

نمی خواستم مثه اشکاش           یه روز از چشاش بیفتم

ندونستم زیر پاهاش                 سنگی بی قیمت و مفتم

آرزوم بود با وجودم                مثه روحم آشناشه

واسه فریاد غرورم                  بال پروازه صداشه

چی شده اون همه احساس        اینو هرگز نمیدونم   

دیگه بستمه شکستم                  نمی خوام عاشق بمونم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گم شدم تو شب چشماش             بلکه عاشقم بدونه

واسه سر سپردگی هاش            دیگه لایقم بدونه

اما امروز یه غریبس               که فقط به من میخنده

دلو دیوونه میدونه                   در رو دیوونه میبنده

چی شده اون همه احساس        اینو هرگز نمیدونم   

دیگه بستمه شکستم                  نمی خوام عاشق بمونم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 آخه دله من...

 

تو آینه خودتو ببین چه زود زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نزار که تو اوج جوونی غبار غم

بشینه رو دلت یه هو پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد

خودش می گفت یه روزی میزاره میره

خودش می گفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد

آخه دله من ... دله ساده ی من

 تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

آخه دله من... دله دیوونه ی من

 دیدی اونم تنهات گذاشت بعد از یه عمر آزگار

آخه دله من ... دله دیوونه ی من

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت... اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

دیگه نمیاد...دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت

آخه دله من ... دله دیوونه ی من

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

...................

تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی

تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی

در پی پیدا کردن کسی برو

که فقط واسه ی خودت بخوار تورو

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 حمیدرضا & علیرضا

تیریپ گریه ور ندار

چله ی روزگار منم

با همه ی گندگیام

اشک یخیتو میشکنم

چطور واسه ولگردیات

به درد می خوردم نازنین

حالا که نوبتم شده

هیچی نگو بشین ببین

توون بی معرفتیاتو

تا وقتی کهبودی و بودمو

 این دل پس میده

حالا که رفتی اول توون بدم؟

آخه روتو کم کن نم پس بده

چطور وقت درد و دل سنگ صبور

دل منه که می خوای باهاش حرف بزنی

ولی تا یک دفه دلم چیزی می خواد

میری میشینی یه گوشه ماتم میزنی

تو که 365 روزه سال

364 روزشو دربدری

برو چترتو سر یکی دیگه وا کن

دیگه حوصله ی منو داری سر میبری

اونی که جا زدش خودشو مثه ماهی

رفتو بعد واسم شد قد کوسه

پاشو ازاین در نزاشته بود بیرون

بر میگرده دستمو میبوسه

........

یه مشت ارازل ادعا

آخ که چقده رو دارین

تو خوشیا شریک من

تو غمها تنهام میزارین

مسلکتون منت کشی

 تا وقتی جیبمون پره

گول نگاتونو دیگه.

چشمای من نمی خوره

توون بی معرفتیاتو

تا وقتی که بودی و بودمو

 این دل پس میده

حالا که رفتی اول توون بدم؟

آخه روتو کم کن نم پس بده

چطور وقت درد و دل سنگ صبور

دل منه که می خوای باهاش حرف بزنی

ولی تا یک دفه دلم چیزی می خواد

میری میشینی یه گوشه ماتم میزنی

تو که 365 روزه سال

364 روزشو دربدری

برو چترتو سر یکی دیگه وا کن

دیگه حوصله ی منو داری سر میبری

اونی که جا زدش خودشو مثه ماهی

رفتو بعد واسم شد قد کوسه

پاشو ازاین  در نزاشته بود بیرون

بر میگرده دستمو میبوسه

حیفه اون قلب پاکم

که دست تو سپردم

کاشکی که روز اول

تو تنهایی میمردم

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 محسن یگانه

دلم و بردی باز از نو دیگه چی میخوای

دار و ندارم ماله تو دیگه چی میخوای

برو بزار بسوزم من با بی کسی هام

برو بزار بمونم با دلواپسی هام

هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن

شمعم وآب میشم به پات برو و خاموشم نکن

اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو

یادت بیاد قلب منو ..میشینه چشم براهه تو...میشینه چشم به راهه تو

آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات

باور نکردی عشقشو اگه قسم می خورد برات

میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز

اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز

هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن

شمعم وآب میشم به پات برو و خاموشم نکن

دلم و بردی باز از نو دیگه چی میخوای

دار و ندارم ماله تو دیگه چی میخوای

برو بزار بسوزم من با بی کسی هام

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 بنویس از سر خط

بنویس از سر خط

بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

بنویس که بدونه

وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت

یه روز سرش به سنگ میخوره بر میگرده

دیگه صداش نکن

بزار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن

آخه اشک تو باعث شادیه اونه

دیگه به پاش نسوز

آخه اون واسه تودیگه دل نمی سوزونه

اگه می خواست می موند

حالا که رفت و غصش رفته ز یادم

اگه پیشم می موند

میدید جز اون به هیچکی دل نمیدادم

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 چیه ؟
دل به کسی نبند...چون دنیا انقدر کوچیکه که دوتا دل یه جا جا نمیشن...ولی اگه دل به کسی بستی ولش نکن چون دنیا انقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی...

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 گیتار...
آکورد مشکی رنگه عشقه رضا صادقی

مشکی رنگه عشقه 8/6

...........................Dm.....................Am

مشکی رنگ عشقه مثل رنگ چشای مهربونت

..........................Dm.....................Am

مشکی رنگ عشقه مثل شبای قلب آسمونت

Am...........................................Dm

کی میگه رنگ غم سیاه رنگ خوش سپیدی

Am..............................................Dm

کی میگه آبی رنگ صداقت مشکیه رنگ پلیدی

E..........................................C

چرا یه عده ای مشکیو رنگ غم میدونن

Am.............E7....................

مگه رنگ پر پرستوی عشقو ندیدن

Am.............E7....................

مگه رنگ پر پرستوی عشقو ندیدن
 

Am........................................Dm

ستاره با قشنگیاش تو رنگ شب قشنگه

Am...............................................Dm

تموم رنگای دنیا دو رنگن مشکی تا ابد یه رنگه

E......................................C

واسه نوشتن یه رنگیه دفتر عاشق

Am..................E7....................

خط یه رنگو بی دقدقه مشکی قشنگه

Am..................E7....................

خط یه رنگو بی دقدقه مشکی قشنگه

 

Dm............................Am

من تو رنگ موهای سیاه نازنینم

Am....................................Bb

چیزی به جز یه رنگیو صفا و دل ندیدم

Dm..........................Am

از زبون عاشقای بیدار شبونه

Am....................................Bb

هیچ پلیدی از سیاهی شب نشنیدم

              این گیتار خودمه!!!

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 حرف

هنوز حرفای ناگفته دارم....

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن

تو هم این زهر تلخ نفرت و نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست

همون بهتر بری مارَم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی

دارم جدی میگم برای من مردی

چقدر ساده بودم که باورت کردم

عزیزم بودی و خونم و میخوردی

:":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"

تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی

اما بدون که تو عاشقی باختی

عشق و چه ارزون و مفت فروختی

باختی...باختی...

:":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"

یاد میگیرم از تو اینو

که برم به یک بهانه

اسم این کار و بزارم

راه حل عاشقانه

توی اوج اشک عشقی

یاد میگیرم که بخندم

هرکی سوخت و باخت مهم نیست

مهم اینه من برندم

:":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"

از تو آینه ساخته بودم

به چه سادگی شکستی

توی کارت مونده بودم

اما ثابت کردی پستی

من به غصه وا نمیدم

به تو هم بها نمیدم

تو فقط یه نقطه بودی

من تو رو صدا می دیدم

:":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"

تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی

اما بدون که تو عاشقی باختی

عشق و چه ارزون و مفت فروختی

باختی...باختی...

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 مرد و زن

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.

      زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

 

 

      مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد.

 

      زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

 

 

      مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.

 

      زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

 

 

      مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.

 

      زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

 

      مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.

 

      زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!

 

 

      از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.

 

      ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |
 قاصدک

قاصدک

 

قاصدک هان چه خبر آوردی

از کجا از که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما..اما...

گرد بام و بر من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه  دیاری

برو آنجا که بوَد چشمی و گوشی با کَس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من

همه کورند و کرند...

',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',',','

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گویم...که دروغی تو دروغ...که فریبی تو فریب

راستی آیا... جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی ورزم

خردک شرری هست هنوز

 

قاصدک ابر های همه عالم شب و روز

 

در دلم می گرید

 

|+| نوشته شده توسط بیکار در ساعت |